احمد مجد الاسلام كرمانى
301
سفرنامه كلات ( فارسى )
ناله و ضجه او را ميشنيديم . بارى رسيديم به نيك قلعه آنجا هم حسن خان وارد بر كدخدا شد و تمام آنچه سورسات لازم داشتيم گرفتيم و صبح كه برخواستيم چاى خورديم و مالها را درست كرديم كه سوار شويم ، حسن خان بكدخدا گفت : در يك ماه قبل كه ما از اين راه مقصر بكلات ميبرديم تو در پذيرائى ما كوتاهى كردى و ما ميخواستيم تو را تنبيه و جريمه كنيم آخوندها شفاعت و ممانعت كردند ، حالا پدرت را ميسوزانم و فورا شلاق را كشيد و به سر و كله كدخدا نواخت باقى سوارها شاهسون هم متابعت كردند من خودم را روى كدخدا انداخته ممانعت كردم و باصرار و التماس من راضى شد كه از تنبيه كدخدا صرفنظر كند ولى هرگز از جريمه نخواهد گذشت و بعد از نيم ساعت اصرار و چانه زدن قرار داديم ، يك نمد توزينى و يك چادر شب و يك تومان نقد و چهار جفت جوراب گرفت آنوقت از قلعه خارج شديم در اينجا حسن خان بما گفت شماها مرخص هستيد كه به طرف كلات برويد ولى من از راه اميرآباد به شهر خواهم رفت و بهر كدام از ما سه تومان داد و دو تومان خودش برداشت و ما هرچه چنه [ چانه ] زديم فايدهاى نبخشيد ، او به طرف شهر رفت و ما به طرف كلات آمديم رفقا هركدام بمركز و ده خودشان رفتند ، بنده هم شرفياب شدم كه شرح اين مسافرت را بعرض برسانم . از استماع اين اخبار حالت حاكم به كلى بهم خورد و على الظاهر اظهار تأسف كرد كه چرا اينهمه ظلم بمردم وارد شده ، ولى در متن واقع اوقاتش از اين بابت تلخ بود كه چرا حسن خان به او اعتنا نكرده و بكلات نيامده كه سهم او را كه در اين كار زحمتى كشيده است بپردازد و هنوز حاكم مشغول آه و ناله بود كه صداى نالهء بسيار جانگدازى شنيده شد ، همه متوجه آنطرف شديم ضعيفه ديديم با پاى پياده و برهنه كه خون از اطراف پاهايش جارى و يك چوب بدست گرفته مثل زنهاى بچه مرده شيون مىكند و همين كه نزديك حاكم رسيد بىاختيار به زمين افتاد اول پاهايش را بوسيد بعد دامنش را گرفته بطورى آه و ناله و گريه و زارى ميكرد كه ما و تمام حاضرين از گريه او بگريه افتاديم و مخصوصا حال نگارنده پريشان شد و خواستم از حالت او استفسار كنم ، ميرزا جواب داد اين همان ضعيفه صاحب شتر